شعری ازحافظ شیرازی

دوش دیدم که ملایک درمیخانه زدند،گل آدم بسرشتندوبه پیمانه زدند،سکنان حرم ستروعفاف ملکوت بامن راه نشین باده ی مستانه زدتد،آسمان بارامانت نتوانست کشیدقرعه کاربه نام من دیوانه زدند،جنگ هفتادو،دوملت همه راعذربنه چون ندیدندحقیقت ره افسانه زدند،شکر آن راکه میان من واو صلح افتاد حوریان رقص کنان ساغر شکرانه ،زدند آتش آن  نیست ،که از شعله ی ا‌و خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند،کس  چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب تاسر زلف سخن را به قلم شانه زدند.

به انشای دوست خود چه امتیازی میدهید؟

میانگین امتیاز نوشته : 3.7 امتیاز ( طبق نظر 3 کاربر )

برای این نوشته برچسبی وجود ندارد !

نظرات کاربران

یک دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

با صدای نویسنده بشنوید!

زمان تقریبی مطالعه : < 1 دقیقه

00:00
00:00